رنگ من... رنگ تو
(of love) 
به رنگها فکر کن!... همیشه من نقابی رنگی به دست دارم و تو نقابی با رنگ دیگر. نمایشنامه زندگی مان را دوست داری نه؟! همیشه درحال آزار دادن من... تا به حال چندبار یک نقش را با هم بازی کرده ایم؟ تا به حال چند بار همپا بوده ایم؟ به رنگها فکر کن! همیشه متفاوتیم. از روانشناسی رنگها شنیده ای؟ این یکی دردشناسی رنگهای ماست... اگر می خواهی بخوان...
آبی رنگ محبت است هر روز چند ساعتی، دست ها و پاهایم را در بی کران آسمان دلم فرو می برم تا برایت مهربان باشند.
صورتی رنگ شادی است، همان رنگی که هرگاه تو را می بینم، وجودم را دربرمی گیرد. مثل یک کودک شیطان و بازی گوش که تمام قدرتش را برای رنگ آمیزی دفتر، کتاب و حتی دیواری صرف می کند... شکل و طرحی که خودش دوست دارد.
زرد رنگ تنفر است، خودت هم می دانی که در زندگی من جایی ندارد. اما باز هم تو...
سبز رنگ آرامش است. وجودت کافی ست... خوب یا بد، روحم در سایه ات به دشتی زنده با نسیمی که گلها را نوازش می کند تبدیل می شود.
سفید رنگ صلح است. اگر از تو عصبانی باشم حکاکی مهری سفید روی لبهایم نقش می بندد. انگار که هیچ وقت جای اعتراض و بحثی ندارم... نمی توانم...
قرمز........... قرمز رنگ عشق است و تک تک اعضای بدنم ـ درون و بیرون ـ برای این رنگ مقدس پای کوبی می کنند، دعا می خوانند و گاهی..... گریه می کنند.
خاکستری را دوست ندارم زیرا رنگ کم لطفی است. کم لطفی تو... به من...
با همه ی آنچه برایت می خوانم و می سرایم، باز هم تو فقط برای من از رنگ مورد علاقه خودت می گویی ـ سیاه ـ
و هر از چندی مرا در قعر دریایی سیاه با همه ی بدیها و نامهربانی هایت... و امید های تباه شده ی من رها می کنی... باز هم همان جواب سربالای همیشگی..
پاک کردن رنگ سیاه خیلی سخت است. اینکه همه می گویند "رنگ قالب، رنگ قالب" راست است.
اما من، هدیه کردن محبتی آبی، شادی بچه گانه ی صورتی، آرامشی به رنگ دشتی دلنواز، صلحی به پاکی چشم یک خردسال و عشق سرخ را به آنچه تو می پسندی ترجیح می دهم...
و دوباره مثل بچه آهویی گم شده به کنارت برمی گردم...
گرچه این سیر ادامه دارد، اما من باز هم بر می گردم......
................
از خودم، تقدیم به هیچکس (خدا رو شکر)... ۱۰/۵/۸۹
البته فکر نکنید آدم بی احساسیم، قلم خوبی دارم. نظر شما چیه؟!


* نظر دادن هم خوب کاریه ها!!